ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

152

قصص الانبياء ( فارسى )

گوشهء خانه آواز آمد كه چنين كن و اين را بلفظ وحى ياد كرد زيرا كه بامر او بود . بهر حال كه بود از فرمان حق بود . آنگاه او را در تابوتى نهاد از خرما ، و شير بداد ، و به آب انداخت و آن آب يكشاخ سوى سراى فرعون رفتى و بسراى درآمدى ، و به زير تخت فرعون برفتى و ببستان شدى ، و بحوض درآمدى ، و يكشاخ ديگر بسوى شهر رفتى . و در قصّه چنين آمده است كه شاخ ديگر تابوت موسى را بربود . جبريل پر بزد و بسوى شاخى برد كه سراى فرعون بود . گفته‌اند چندين بار آن آب بزرگتر خواست كه تابوت ] a 76 [ ببرد ، ليكن حق تعالى خواست كه او را فرعون پرورد تا خلق بدانند كه حكم او را هيچ‌كس نتواند بازداشتن . و بران جايگاه مىگشت تا وقت صبح دميدن ، و بسراى فرعون درآمد و به زير تخت او بگذشت و در بوستان آمد و گرد مىگشت تا روشن گشت . و كنيزكان زن فرعون بلب حوض آمدند به آب برداشتن ، تابوتى ديدند كه بر آب مىگشت . با يكديگر بگفتند اين چه شايد بودن . حيله كردند و تابوت را بگرفتند و پيش آيسيه بردند و گفتند چنين تابوتى يافتيم . آيسيه گفت پيش من آريد . و تعجّبّ كردند « 1 » كودكى ديدند درو نورانى . و حق تعالى در آن يك ساعت مهر او بدن آيسيه درافكند . شاد گشت و گفت مرا اين فتوح افتاد و دادهء خدايست سبحانه و تعالى . قوله تعالى : فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ « 2 » لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً « 2 » يعنى فرعون و قوم او دون آيسيه ، زيرا كه آيسيه مسلمان بود و دوست موسى او بود . آيسيه را بوى شاديها بود . و اينجا نخست قصهء آيسيه ياد كنيم .

--> ( 1 ) - آريد و تعجب كرد كه اين چه شايد بودن چون تابوت را باز كردند ( 2 ) - القصص 8